دیگر هیچ کاری از دستم ساخته نیست اینطور می گویند
به تن می گویم بجنب پاشو
بعد حس می کنم تقلا می کند که فرمان ببرد
مثل یابوی پیری که وسط خیابان از پا بیفتد میخواهد تقلا کند اما نمی تواند تا وقتی
دست بکشد به سر می گویم راحتش بگذار آرام بگیرد نفسش بند می آید بعد
بدتر از همیشه به نفس نفس می افتد نباید غمش را بخورم هیچ چیز لازم ندارم نه
اینکه جلوتر بروم نه اینکه سر جایم بمانم واقعا هیچ کدام برایم فرق نمی کند باید
.پشت کنم به همه ی این ها به تن به سر بگذارم خودشان فیصله اش بدهند
Posted on September 17, 2009 at 3:00am —